صلح و جنگ حاتمی‌کیا

صلح و جنگ حاتمی‌کیا

مصطفی صادقی/ می‌گویند آدم جنگ است، یا شاید نماینده آدم‌های آن دوران سخت. می‌گویند او یک نشانه است از اینکه جنگ تمام نشده؛ از اینکه آدم‌های جنگ هنوز و همیشه هستند.

شاید به همین دلیل است که وقتی نگاه و دیدش را می‌چرخاند به سمت شهر، خلاف انتظاری گویا رخ می‌دهد.

نه! او یک استثناست. آدم جنگ هم نیست. جنگ تمام شده اما او هنوز مانده است.او نماینده کسی نیست. او ابراهیم است ، ابراهیم حاتمی‌کیا. ابراهیم فرزند زمانه خود است؛ این یک واقعیت است.

دوربین چشم اوست. با دوربینش همانی را می‌بیند که با چشمانش می‌بیند. درست خلاف خیلی‌های دیگر.

نقش اول‌های ابراهیم خود او هستند. «خودی» که در همه این سال‌ها بین ما زیسته است.

زمانی که دوربین را شناختم

«یادم نمی‌رود در خانه، کارم کشبافی بود. پسر عموی من در زیرزمین دستگاه‌های ‌تریکو بافی گذاشته بود و من به عنوان کارگر آنجا کار می‌کردم.از قبل آن پول در آوردم و دوربین خریدم؛ دوربین سوپر ۸ دست دوم. قواعد اینکه اصلا باید با این دوربین چه کرد را نمی‌دانستم. ۱۳، ۱۴ ساله بودم. شاید بتوانم بگویم نقطه‌عطف ورود به سینما برایم روزی بود که دیدم روی این دوربین یکسری درجاتی هست؛ ۱۸ فریم، ۲۴ فریم و ۱ فریم. این سه درجه را داشت. من روی ۱ گذاشته بودم و متوجه شدم این تق تق دارد فریم به فریم می‌گیرد. یادم نمی‌رود خودم بدون ا?نکه بدانم عروسک خواهرم را برداشتم. یک تخته سیاه کوچکی هم در زیرزمین درست کردم. گچ را دست عروسک دادم و آن را جلوی تخته گذاشتم. روی تخته هم نوشتم کاری از ابراهیم حاتمی‌کیا و فیلم گرفتم. حدود سه ماه طول کشید تا فیلم ظاهر شد، چون آن موقع فیلم‌ها به آلمان فرستاده می‌شدند و آنجا ظاهر می‌کردند و برمی‌گرداندند. برگشت و من تو موویلاهای دستی، از اینها که با دست می‌شود نگاه کرد، این فیلم را گذاشتم. خودم نمی‌دانستم چه کردم وقتی تصویر حرکت کرد، فریاد زدم و دویدم بالا و همه اهل خانه را صدا کردم که بیایید و ببینید من چه ?ردم، عروسک را زنده کردم.» او زمانی دوربین را شناخت که دوره ،دوره خیلی از بزرگان سینما بود. اما ابراهیم خواست باشد. نه مثل آنها نه مثل هیچ‌کسی. مثل خودش می‌خواست باشد.

زمانی برای یافتن هویت

پنج سال از شروع جنگ گذشته و او درست وسط یک بحران قرار گرفته؛ جامعه‌ای در گیر جنگ که شاید هنوز بخش‌هایی از آن با تحولات پس از انقلاب دنبال چیستی خود می‌گردد و درست همین‌جاست که ابراهیم به فکر هویت می‌افتد. سال ۱۳۶۴؛ ابراهیم هویت را می‌سازد؛ حکایت آدمی ‌که بنا بر تصادف، گذرش به جمعی ناهمجنس با خودش می‌افتد. فیلمی ‌که به مسائل اجتماعی روز آن زمان و جریانات پر تب‌و‌تاب سیاسی سال‌های اولیه انقلاب می‌پرداخت و می‌کوشید تصویری واقع گرایانه از گرایشات سیاسی آن دوران پر آشوب ارائه دهد. منتقدان نگاه ابراهیم را برنمی?تابند. این اما اعلام حضور یک فیلمساز جوان بود؛ فردی با نگاه و جنس کاملا متفاوت. «چیزی که من را به‌شدت جلب می‌کرد، ایمانم به تصویر بود. یعنی فکر می‌کردم اگر کسی مثل من درگیر آن مسائل شود دیگر نیازی به کلام ندارد. فقط باید تصویر می‌کردم. در «هویت» فکر می‌کردم که فقط باید دید و درک کرد.»

سیر‌و‌سلوک

«بعد از فیلم «هویت» بین دوستان خودم، در جایی که کار می‌کردیم، رفقای همپالگی خودمان، حرفی افتاد که فلانی دست از شهر نمی‌کشد. چرا از منطقه و از خود جنگ فیلم نمی‌سازد؟ و از دل این حرف‌ها در آمد که توانایی حرف زدن از فضای متن جنگ را ندارد. کمی ‌برخورنده بود. احساس یک جور اتهام نسبت به این حرف‌ها می‌کردم که در واقع این نبود و یک جور قمار هم برایم بود و نمی‌دانستم دقیقا چه جوابی باید بدهم. برای همین اصرار داشتم فیلم بعدی‌ام حتما در منطقه جنگی رخ بدهد.»

حالا ابراهیم دوباره باید بازگردد. برای پاسخ به سوال‌های زیادی که در سال آخر جنگ پدید آمده. جامعه سوال دارد. چراهای زیادی شاید در خویشتن هر کسی آن هم در شرایط زمانی آن دوران وجود داشت. دیده‌بان باید آنچه را می‌دید روایت می‌کرد. ابراهیم دیده بان جوانش را به عارفی دوست‌داشتنی تبدیل کرد که هفت مرحله سیروسلوک را در مسیر جبهه طی کرده و در نهایت به فنا فی الله شدن رسید.

از مهاجر تا وصل نیکان

ابراهیم حالا دوربینش به جنگ خیره شده؛ جنگ تمام شده اما ابراهیم می‌داند که این تازه آغاز ماجراست. اول مهاجر را می‌سازد و بعد با لباس جنگی به شهر باز‌می‌گردد تا جنگ را با وصل نیکان روایت کند. ابراهیم می‌داند جنگ هیچ وقت در سوسنگرد، دهلاویه و خرمشهر خلاصه نشد، او می‌داند که جنگ با شهر چه کرد.

کارگردان جوان اما گویا خسته است. کلافه است از همه حرف‌هایی که در شهر شنیده می‌شود و شاید اینچنین است که وصل نیکان ملغمه‌ای است از آشفتگی، بی نظمی‌ و دلهره. شاید شبیه همان احوالات درونی ابراهیم.

««امیر» رزم‌آوری است که به «ماندن و جنگیدن» اعتقاد دارد، اما این بار شهر تهران را که گرفتار باران مرگبار موشک‌های ۹ متری «اسکاد b» است با جبهه اشتباه گرفته است. حسین دوست امیر و برادر مریم که او نیز ماموریت خنثی کردن موشک‌های عمل نکرده را برعهده دارد، عاقل‌تر است و واقعیت را می‌پذیرد و این دو، مناظره همیشگی «عقل و عشق» را از درون حاتمی‌کیا به فریم‌های فیلم سی‌و‌پنج کشانده‌اند. حاتمی‌کیا حسین را نیز تایید می‌کند. چنین به نظر می‌رسد که فیلم «وصل نیکان» عرصه تجربه روحی خود فیلمساز است و همه ضعف‌های فیلم از هم?ن جا منشأ می‌گیرد، حال آنکه ابراهیم حاتمی‌کیا در «دیده‌بان» یا «مهاجر» یقین خود را به تصویر کشیده است. او درست در دورانی این فیلم را می‌سازد که بیرون از او، چهره سرد و خشن واقعیت که به واسطه عقل حسابگر توجیه می‌شود خود را می‌نمایاند و در درون نیز، گرفتار یک مناظره و تقابل درونی است. او مردد است و ‌تردید او در میانه ماندن و گریختن نیست؛ حاتمی‌کیا حتی فکر گریختن را نیز به مخیله خود راه نمی‌دهد. او درگیر و دار همان تجربه روحی است که امیر نیز گرفتار آن است. دارد دست و پا می‌زند که واقعیت را نپذیرد.»(نقد مرتضی ?وینی بر فیلم وصل نیکان)

هر چه هست نزاع ابراهیم با خویشتن خویش، نمادی بود از آنچه در جامعه آن روز می‌گذشت. ابراهیم می‌دانست که باید در این نزاع تکلیف خود را با خیلی چیزها روشن کند. اینجا درست همان معبری است که ابراهیم تصمیم خود را می‌گیرد که چگونه بماند و چگونه ابراهیمی ‌را برای دهه‌های بعد از خود به نمایش بگذارد. حالا تکلیف او با خودش معلوم شده و اینچنین است که از کرخه به راین می‌رسد.

عاشقانه‌ای برای خویشتن خویش

آیا زمان فراموشی جنگ فرا رسیده است؟ تکلیف آدم‌های جنگ چیست؟ همه به شهر بازگشته اند. دیگر کسی سال‌های تلخ گذشته را دوست ندارد. حتی فکرش هم آدم را اذیت می‌کند. اما چه کنند آدم‌هایی که از دل همین شهر شدند آدم جنگ، نسل جنگ، یکی اسیر شد، یکی شهید، یکی دستش را داد و یکی چشمش را. نه تکلیف جامعه با این آدم‌ها معلوم است نه تکلیف این آدم‌ها با خودشان. روزی که تکلیف مهمتر از نتیجه بود تمام شد. حالا همه مانده بودند با یک تکلیف به پایان رسیده و یک نتیجه معلوم.

«خدا

چرا اینجا؟

رو زمین دنبالت گشتم نبردیم

تو دریا دنبالت بودم نکشتیم

تو جریزه‌ها دنبالت گشتم ولی فقط چشمامو گرفتی و این تنو نبردی

چرا اینجا ؟

اینجا؟

اینجا؟

من شکایت دارم

من شاکیم

پس کو اون رحمانت کو اون رحیمت

کو؟

آخه قرارمون که این نبود

چرا اینجا؟

آخه چرا اینجا؟

چرا چشمامو بهم پس دادی…..؟

که چیکارش کنم که چی ببینم !

من شکایت دارم به کی شکایت کنم به کی بگم؟

به کی شکایت کنم آخه !»

و این همه حرف ابراهیم است در کنار راین.

«تا لحظه‌ای که فیلم به نمایش درآمد من قطع یقین تصورم این بود که این فیلم شکست خواهد خورد. تا روز اولین نمایش فیلم در سینمای شهر قصه برای اهالی مطبوعات رسید. این از آن خاطرات عجیب و غریب است که برای من شکل گرفت. با این فکر که این فیلم شکست خواهد خورد هی در خیابان‌های اطراف می‌چرخیدم و می‌ترسیدم به داخل سینما بروم. دقایق پایانی فیلم دیگر تحمل نکردم و یواشکی تو سینما خزیدم. دقایق آخر بود که من وارد سالن شدم. دیدم همه ساکت هستند. گفتم این سکوت نشانه شکست محض است. بعد آمدم بیرون و در راهرو منتظر ایستادم.فکر می‌?ردم از سالن که خارج بشوند از بغلم رد خواهند شد و محلی نخواهند گذاشت و اعتنا نمی‌کنند. اما دیدم نفر به نفر بیرون آمدند و چشم‌ها خیس اشک است. همه من را بغل می‌کردند و هق هق می‌زدند. والله من گفتم اینها اهالی رسانه هستند دارند از این کارها می‌کنند. یک عده هم تهدید می‌کردند. همینطور که بغلم می‌کردند می‌گفتند تو کار زشتی کردی و بچه‌های جنگ را تحقیر کردی، باید محاکمه بشوی. یادم هست در آن وضعیت یکی گردن من را گرفت و رها نمی‌کرد و می‌گفت تو نسبت به آرمان‌های بچه‌های جنگ خائن هستی و با این فیلم خیانتت را نشان دادی.?تو خون این شهدا را فروختی. در لحظه‌ای که او من را رها کرد کس دیگری می‌گرفت و می‌گفت تو عالی گفتی و آرمان شهدا را حفظ کردی و من با هر دو این برخوردهای موافق و مخالف ماندم.»

خیلی‌ها می خواستند فیلم ابراهیم دیده نشود. میانشان کسانی بودند که می‌گفتند دیگر زمانی برای روایت تلخی نیست. حالا باید همه چیز را روشن دید. اما کار ابراهیم با اینها سخت نشد. سخت ماجرا آنجا بود که همقطاران خود ابراهیم نگاه دیگری به او داشتند. می‌گفتند ابراهیم اشتباه دیده، اشتباه فهمیده. می‌گفتند دوربین ابراهیم این بار را به خطا تصویر گرفته.

اما ابراهیم-که می‌توان در نقش اول این فیلم به خوبی حسش کرد- حرف دارد؛ با خودش، با خدا. او تسلیم است تسلیم خدا، اما حق دارد حرف بزند، حق دارد بپرسد، حق دارد بگوید «چرا؟». او آنقدر تسلیم است، آنقدر مخلوق خالق‌پرستی است که کسی در زمان اشک ریختن نمی‌گوید که ابراهیم، چرا گفتی: «چرا؟» و این همان نقطه‌عطفی است که تمییز می‌دهد ابراهیم را از دیگران.

وقتی پلاک تکان می‌خورد می‌شود فهمید و حس کرد که منظور ابراهیم دقیقا چیست. نوزادش را از پشت شیشه می‌بیند که نمادی از دنیای امروز است اما ابراهیم به این نتیجه رسیده که سال‌ها پیش یک جای دیگر تمام شده. رزمنده‌ی ابراهیم سال‌ها پیش شهید شده؛ جایی نزدیک کرخه.

جدال با زمانه

حاتمی‌کیا اگر‌چه به سراغ خاکستر سبز و بوی پیراهن یوسف و برج مینو هم می‌رود اما همچنان با خودش درباره آدم‌های جنگ که به شهر بازگشته‌اند درگیر است.

جنگ تمام شده، اما ابراهیم می‌داند نسل جنگ هنوز تمام نشده. می‌داند نسل جنگ هنوز در حال و هوای خود است؛ حال و هوایی که البته شهر چندان نسبتی با آن ندارد.

حالا حتی برخی اهالی شهر چندان خجل هم نمی‌شوند اگر رک، صریح و بی پرده چشم در چشم نسل جنگ بدوزند و بگویند تاریخ مصرف شما تمام شد.

و ابراهیم همین را به نقش مقابل حاج کاظم سپرده تا حرف بزند و بگوید: «ببخشید شما از اونایی نیستید که بعد جنگ فکر کردن بقیه خوردن و بردن حالا اومدید حقتونو از مردم بگیرید؟»

همه از سهم حرف می‌زنند، سهمی‌که به باور آنان باید به اهالی جنگ برسد. به خیالشان این حس سهم خواهی یک چیز عادی است در میان آدم‌های جنگ. آدم‌هایی که همه چیز دنیایی شان را برای اهالی این دنیا از دست داده اند. و درست همین جاست که عباس آقا ابراهیم با همان سادگی و طبع آرامش چنین می‌گوید: «جنگ که شروع شد، سرِ زمین بودم با‌ تراکتور، جنگ که تموم شد، برگشتم سر همون زمین، بی‌تراکتور. آقاجون مو هنوز دفترچه بیمه هم نگرفتم، حالا خیلی زوره، خیلی زوره این حرفا… شما سهمتان رو دادن. سهمتان همین زخم زبون‌هایی بود که زدین. ?الا تا قلبتان وانستاده بیاین برین.»

این‌ها همان دغدغه ابراهیم است که حتی بعد از کرخه تا راین و سر کردن با برج مینو همچنان او را می‌آزارد.

ابراهیم حرف دارد، حرف‌هایی که حاج کاظم قرار است در فیلم جدید حاتمی‌کیا بگوید.

همه فکر می‌کنند که حاج‌کاظم آقا ابراهیم مسافران آژانس را به گروگان گرفته اما خوب که نگاه کنی می‌فهمی، ابراهیم در سال ۱۳۷۶ مردم زمانه خود را گروگان گرفته، یک گروگانگیری تمام‌عیار برای اینکه به همه بفهماند، گذار از آدم‌های جنگ آنهم به این زودی چقدر ناعادلانه و دردناک بوده است. هر چند آدم‌های این جامعه که رنگ و وارنگشان چشم در چشم حاج کاظم هستند حتی تا سکانس آخر، داغ این گذار را درک نمی‌کنند.

اما ابراهیم می‌داند که باید باشد و همه این حرف‌ها را بزند. حتی اگر سال‌ها از جنگ گذشته باشد. ابراهیم حرف گذشته را نمی‌زند. نقل ابراهیم نقل امروز است.

گزارش یک دعوای خانوادگی

ابراهیم فرزند زمان خود است. آدم‌های او در آدم‌های جنگ خلاصه نمی‌شوند.او در همان شهر نفس می‌کشد که همه هستند. ابراهیم برای خود جزیره‌ای اختصاصی ندارد و همین جاست که چشمان ابراهیم که همیشه همراه دوربین‌اش است دود سیاه و خاکستری خیابان‌ها را می‌بیند.

حالا زمان جدالی دیگر فرا رسیده است. شهر به هم ریخته و آشوب نه فقط خیابان‌ها بلکه دل‌های زیادی را فرا گرفته. دل ابراهیم هم پر‌آشوب است. او حرف دارد ؛مثل خیلی‌های دیگر. مثل خیلی از همقطارانش که حالا در دوسوی ماجرا قرار دارند. یک اختلاف خانوادگی پدید آمده. ابراهیم می‌خواهد به «هویت» برگردد؛ به آغاز. او حرف دارد، حرفی که باید زده شود. مثل همان حرفی که سال ۶۷ زد مثل همان حرفی که سال ۷۶ زد.

حرف‌های ابراهیم تلخ است و شاید همین تلخی‌اش موجب شد که این بار او نتواند برای لحظه‌ای هم که شده حرف‌هایش را هر روز در سالن‌های سینما بگوید.

گزارش او از یک جشن حق اکران نیافت. حرف ابراهیم حرف روز بود، اما شاید شنیدنش به گذر زمان زیادی نیاز داشت. شاید هم برخی دوست نداشتند حرف ابراهیم شنیده شود. اما هر‌چه هست ابراهیم حرف خودش را زده است. کجا و کی شنیده شود معلوم نیست. اما او به رسم سال‌های جنگ، تکلیف را بر نتیجه مقدم کرده است.ابراهیم فرزند زمانه خود است.

چمران روزگار ما

می‌گوید من جایی نرفته بودم که بازگردم. اما «چ» بازگشت به سینمای دفاع مقدس محسوب می‌شود. ژانری که ابراهیم استاد و استار آن است. اما «چ» را چگونه باید دید؟ چرا ابراهیم به «چ» رسیده است؟ برای پاسخ این سوال باید به امروز بازگردیم. ابراهیم می‌داند ماجرا از چه قرار است. او راوی است، راوی یک تصمیم. چمران حاتمی‌کیا لباس چمران دهه ۶۰ را دارد. چمران حاتمی‌کیا، چمران حاتمی‌کیاست؛ چمران امروز است. جدال جنگ است و صلح، جدال دو اندیشه. چمران حاتمی‌کیا شبیه هر کسی که هست دوگانه‌ای را از چمران خمینی و چمران بازرگان به نما?ش گذاشته. آنجا که او را مخیر کرده برای تصمیم‌گیری میان گل و اسلحه. چمران حاتمی‌کیا نماد چمران‌های امروز است که اگر چه دیروز لباس رزم بر تن داشتند، اما اکنون با مردمی‌ مواجه‌اند که چشم در چشمشان راه و رسم درست را به انتظار نشسته اند.

امروز زمان جنگ است یا صلح؛ زمان اسلحه است یا گل؟ زمان مذاکره است یا مقاومت؟ گزاره‌ها و سوال‌های پر‌جواب. هر کس حرف خود را می‌زند. چمران حاتمی‌کیا هم راوی همین حرف است، همین سوال‌ها.

چمران حاتمی‌کیا در ماشین دشمن می‌نشیند، رخ در رخ دشمن، چشم در چشم او حرف می‌زند مذاکره می‌کند برای رسیدن به بهترین شرایط و دادن کمترین هزینه. چمران حاتمی‌کیا اما در مذاکره خلاصه نمی‌شود. او درست همان هنگامی ‌که سر تفنگ‌ها داغ می شود از شلیک گلوله، نارنجک را در ماشین رقیب جا می‌گذارد تا کار رقیب را تمام کند. چمران حاتمی‌کیا برای جنگ هم آماده است. او مرد رزم است مثل همه سال‌های گذشته. او تا آخر می‌جنگد و این همان چیزی است که می‌توان از چمران انتظار داشت.

این همان حرفی است که ابراهیم می‌زند. ابراهیم می‌خواهد بگوید باید چمران بود ، باید مذاکره کرد و اگر زمان به زمان جنگ رسید هیچ تعللی در چاق کردن تفنگ‌ها ندید.

ابراهیم فرزند زمان خود است. او درست همان چیزی را می‌بیند که مردمش می‌بینند. ابراهیم نمی‌خواهد لباس روشنفکرانی را بپوشد که برای نشان دادن تمییز میان خود با مردم جامعه چیزی را به تصویر بکشد که نیست، کسانی که می‌خواهند بگویند از مردم بالاترند و از مردم بهتر و بیشتر می‌فهمند. ابراهیم، ابراهیم است.

صلح و جنگ حاتمی‌کیا

، ، ، ، ،
close vindow

استخدام خبرنگار و خبرنویس حرفه ای در سایت شهراول

استخدام خبرنگار حرفه ای

در واتس اپ به شماره ۰۹۳۳۷۹۳۱۰۰۳ پیام  دهید